<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رمان ماکانی  عشق پرورشگاهی </title>
<link>https://kmhnn.blogfa.com</link>
<description>عاشقانه ای زیبا </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 03 Sep 2021 09:50:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>Part 17</title>
<link>https://kmhnn.blogfa.com/post/36</link>
<description>ملیسا خیلی خوشحال شدم از حرف امیر:) الان دیگه ی داداش داشتم:) ی داداش:) و دوتا خواهر:) اما من دیگه بجز اینا کسیو ندارم:) هیچکیو:) هیچکی هیچکی:) حتی نمیدونم چرا ولی نمیتونستم رهامو داداشم حساب کنم:) حسی ک بهش داشتم شبیه حسی نبود ک ب امیر دارم:) رهام برام ی دوست بود؟ نه نبود یکی بود مثل بقیه؟ نه نه نبود ...برام مهم بود عین رها ..امیر ...مبینا ...یا حتی پرهام ...ولی برام با بقیشون فرق داشت نمیدونم تاحالا حسی مثل اینو ب کسی نداشتم :) ولی هرچی بود برام جالب بود</description>
<pubDate>Fri, 03 Sep 2021 09:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kmhnn</dc:creator>
<guid>kmhnn.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>Part 18</title>
<link>https://kmhnn.blogfa.com/post/38</link>
<description>رها صحبتم با کراش جانم تموم شد که ملیسا اومد سمتم ¤کی بود؟ *این پسر جذاب ¤کیو میگی؟ *خری ها چن تا پسر جذابن برام؟ ¤تا اطلاعی که من دارم ۳ تا *کی؟ ¤متین..دانیال...امیر *آفرین ¤خب؟ *خب و کوفت ...امیر که اینجاست ...متین که آمریکا ...فقط ی گذینه میمونه ¤دانیل بود ؟(با داد) *آره بردی آبرومو امیر قلبم درد گرفت یک دفعه و از هوش رفتم چشمامو بازکردم داخل بیمارستان بودم ..رکسانا هم نشسته بود کنارم *الان نباید عین فیلم ها میپرسیدی اینجا کجاست؟ ^نیازی نیست بپرشم وقتی</description>
<pubDate>Mon, 07 Jun 2021 06:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kmhnn</dc:creator>
<guid>kmhnn.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>Part 16</title>
<link>https://kmhnn.blogfa.com/post/35</link>
<description>رها چقدر این امیر مهربون بود خیلی خیلی مهربون بود دلم قنج رفت واسه خوب بودنش 💙:) من چرا دارم اصلا ب خوب بودن امیر فکر میکنم؟ من عاشق متین هستم اگه اگه ب پسر دیگه ای فکر کنم ب متینم خیانت کردم :( اما متین ....نه دختر فقط متین متین عشق تو ...عشقی ک باعثشد تلاش کنی درس بخونی ...عشق واقعی همینه آدمو موفق میکنه 💙:) تو فکر بودم ک گوشیم زنگ خورد ...شماره ناشناس بود:/ °کیه خواهر کوچولوم؟:) *نمیدونم ناشناس صبرکن جواب بدم میگم بهت °نمیخواد بده من جواب میدم *باشه</description>
<pubDate>Thu, 27 May 2021 12:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kmhnn</dc:creator>
<guid>kmhnn.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>Part 15</title>
<link>https://kmhnn.blogfa.com/post/34</link>
<description>رکسانا (رها) ^میشه بگید چیکار کنیم؟ ¤خب امیر کاری نمیتونیم بکنیم باید زنگ بزنم استاد راهنما ملیسا رفت اونور ک زنگ بزنه ب استاد منم خواستم قهوه ام رو بخورم ک رهام دم گوشم پچ زد °چن سالشه؟ *کی؟ملیسا؟ °وای دختر تو چقدر خنگی چطوری دانشگاه امیر کبیر قبول شدی اخه؟ *خب نمیدونم کیو میگی چطوری بگم چن سالشه؟ °خب میگم خنگی میگی نه *خب بگو کیو میگی؟ °استاد استادتون چند سالشه؟ *آها ..فک کنم ۵۰ یا ۵۵ ...چطور؟ °هیچی *رهام 🤨 °هیچی *رهام میگم بگو °خیل خب ولی ب کسی نگی ها</description>
<pubDate>Wed, 26 May 2021 19:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kmhnn</dc:creator>
<guid>kmhnn.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>Part 14</title>
<link>https://kmhnn.blogfa.com/post/33</link>
<description>ملیسا رفتیم کافه رو یک میز شیش نفره نشستیم و منتظر شدیم تا اون دوتا بیان پرهام و مبینا هم اومدن و هرکدوم ی چیز سفارش دادیم رکسانا (رها) *خب بچه ها قبل اینکه بخوام چیزی بگم اول باید بگم ک این واژه های آقا و خانم رو از کنار اسم ها پاک کنیم تا صمیمی تر باشیم °منم موافقم همه اوکی دادن و منم شروع کردم ب تشریح کردن ماجرا و اتفاقات *خب ببینید من رها هستم ب گفته مامان فرزانه گم شدم اما مامان آسیه میگفت من خانواده ام رو تو تصادف از دست دادم من فک میکنم باباعباس و</description>
<pubDate>Thu, 20 May 2021 19:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kmhnn</dc:creator>
<guid>kmhnn.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>https://kmhnn.blogfa.com/post/31</link>
<description>و اینکه یادم رفت اینو بگم بهتون 19 خرداد ی پارت میزارم ولی امتحانات ما 22 تموم میشه اون قول روز بعد امتحانا 3 تا پارت هم سرجاش😘 کامنتا تون هم بنا ب دلایلی دیگه تایید نمیشه کامنتهای قبلی هم پاک کردیم</description>
<pubDate>Wed, 19 May 2021 18:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kmhnn</dc:creator>
<guid>kmhnn.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>بچه ها سلام </title>
<link>https://kmhnn.blogfa.com/post/30</link>
<description>نمیدونم چن وقت اینجا پست جدید نداشتیم ☹ واقعا متاسفم ☹ این چن وقت هرکدوممون درگیر ی چیزایی بودیم برید ادامه مطلب رمز داره هرکی خواست گفتینو</description>
<pubDate>Wed, 19 May 2021 18:32:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>kmhnn</dc:creator>
<guid>kmhnn.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>Part 13</title>
<link>https://kmhnn.blogfa.com/post/32</link>
<description>رکسانا من نمیفهمم مامان آسیه میگفت من وقتی کوچیک بودم تو تصادف پدر و مادرم رو از دست دادم اما الان این آزمایش نشون میده من بچه اینام *داداش °جان داداش *مامان آسیه گفته بود من تو یک تصادف پدر و مادرم رو از دست دادم °یعنی چی؟ *خب منم میخوام همینو بدونم دیگه ¤رها هادیان شدی الان؟ *مثل اینکه ^ببخشید دخالت میکنم ولی امکان داره اون آقاو خانم شمارو پیدا کرده باشن *نه آقای مقاره امکان نداره چونکه °چون چی رها *چون اسم من تو شناسنامه اونا بود و اسم اوناهم تو</description>
<pubDate>Tue, 11 May 2021 19:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kmhnn</dc:creator>
<guid>kmhnn.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>Part 12</title>
<link>https://kmhnn.blogfa.com/post/29</link>
<description>رهام نمیدونم چم شده بود وقتی دوست رکسانا رو دیدم ی طوری شدم کل هیکلش و ریخته بود بیرون اعصابم بهم ریخت خب دختر معلومه هیکلت خوبه چرا همه جاتو میندازی بیرون هعععی خدا بخوام بهش بگم برو لباساتو عوض کن میتونه بگه ب تو چ ؟ اما اما واقعا نمیتونم بزارم با این لباس بیاد :/ °ملیسا خانم ¤بله ؟ °شما برا من مثل رها هستید واسه همین غیرتم اجازه نمیده بزارم با این لباس بیاید بیرون و همینطور شما رها خانم جفتتون برید لباس هاتون رو عوض کنید *وااااا خوبه ک °مشکل منم همینه</description>
<pubDate>Thu, 29 Apr 2021 21:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kmhnn</dc:creator>
<guid>kmhnn.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>Part 11</title>
<link>https://kmhnn.blogfa.com/post/28</link>
<description>ملیسا هم ناراحت بودم هم خوشحال ناراحت بودم چون خواهر کوچولوم میخواد بره از پیشم راستش رکسانا چیز بهتره عادت کنم ب اسم رها تنها کس من بود اون ی جورایی همه کسم بود اما هععی اونم میخواد بره از پیشم منم تنها میمونم ...تنها ...تنها ...خیلی تنها تو تموم این سال ها تنها کسی ک باعث شد از تنهایی دربیام اون بود اما الان اون خودخانواده داره و این باعث خوشحالیمه ک من خانواده اش نیستم ¤اجی *جانم ¤منو فراموش میکنی بری؟ *دیوونه من بدون تو هیچ جا نمیرم توام ۱۸ سالت شده</description>
<pubDate>Wed, 28 Apr 2021 14:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>kmhnn</dc:creator>
<guid>kmhnn.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
</channel>
</rss>
