Forever

سلام دوستان 
ما تصمیم گرفتیم اینجا ی رمان ماکانی بنویسیم امیدوارم لذت ببرید ❤❤

سلام دوستان 
ما تصمیم گرفتیم اینجا ی رمان ماکانی بنویسیم امیدوارم لذت ببرید ❤❤
*رکسانا
^امیر
°رهام
¤ملیسا
~ پرهام
€ مبینا
بچه ها قبل خوندن هر پارت آهنگ وب رو پلی کنید

علی دوست دانیال ☝🏻☝🏻

زهرا☝🏻☝🏻☝🏻
رکسانا
وقتی رسیدیم کافه دانیال اومد سمتم و با سر اشاره زد و گفت برو سر میز منو ملیسا هم رفتیم نشستیم سر میز ک دیدم دانیال و رفیقش ک خدایی اونم جذاب بود اومدن سر میز
دانیال: خب خوشگلا ...بی خانواده شبی چن میگیرید ؟
¤حرف دهنت رو بفهم مرتیکه ...گفتی بیایم کافه تا بگی چطوری میخوای خفه امون کنی ک ضایع ات نکنیم
دانیال:ی عکس از من با اون پسر جدید ک حتی نمیدونستم دانشجو هست یا نه نشون داد
اه لعنتی کی این عکس رو گرفت ...ملیسا ک از ماجرا خبر نداشت بهم نگاه کرد و با صدای بلندی گفت تو توبغل این یارو چیکار میکنی ...
دانیال بی توجه ب ملیسا رو ب من گفت : میدونی اگه این عکس رو بدم حراست دانشگاه چی میشه خوشگل نابغه
(بچه ها محض اطلاع اشخاصی ک مهندسی هوافضا میخونن ی طور نابغه محسوب میشن چون ی چیزای اختراع میکنن)
* چی میخوای ؟
دانیال خندید و گفت حالا عاقل شدی
*بنال دیگه
دانیال: یاد بگیر با من چطوری حرف بزنی
*میگم بگو چی میخوای از جونم
دانیال : در مقابل این فقط میخوام ی شب مال من بشی
¤معلوم هست چی داری میگی مرتیکه
دانیال : مگه با تو بودم خودتو نخود هر آش نکن
ملیسا انگار از این حرف ناراحت شد و رفت
رو ب دانیال گفتم ببر بده حراست دانشگاه فقط دیگه از این پیشنهاد های رکیک نده ب من
دانیال: هر طور مایلی
و رفتم سمت در ک ی دفعه با کله رفتم تو ی چیزی سرم رو ک آوردم بالا دوباره اون پسر بود خدایی ک جذاب بود
آخه رکسانا تو حتی اسمش هم نمیدونی بعد داری میگی جذاب ای خاک تو سرت دختره کم عقل
پسره :خانم حواستو جمع کن ...میدونم جذاب و خوشگلم ولی دیگه اینطوری نکن
*حالت خوب نی مثل اینکه ... مثل تو تو خیابون ریخته تو رو میخوام چیکار
پسره رفت ی چی بگه ک دانیال از پشت سرم گفت هوش یاد بگیر چطوری با ی خانم باید صحبت کنی
ها چی شد این الان واسه من غیرتی شد؟ همین ک دودقیقه پیش ازم باج میخواست؟
بی تفاوت از کنارشون رد شدم و رفتم سمت ملیسا ک تنها رو ی صندلی نشسته بود و داشت هات چاکلتش رو میخورد
نشستم پیشش ک باصدای آرومی گفت :تو از اون پسره خوشت میاد؟ اسمش چی هست حالا ؟
* کدوم پسره ؟
¤همون پسر غول ...قیافه اش آشنا واسم اما دقیق یادم نیست کجا دیدمش
*نه باو از چیه اون خوشم بیاد آخه من اون و ولش ولی دانیال وقتی دید اون پسره داره باهام بد حرف میزنه غیرتی شد
¤ای خاک بر سر پسر غیرتی ندیده ات
*واااا
¤والا
نشسته بودیم رو نیمکت ک زهرا ک ی دختر چادری بود و خیلی با ادب بود اومد پیشمون
زهرا : سلام بچه ها
¤* سلام
زهرا : میخواستم راجب پروژه کوآتکوپتر باهاتون حرف بزنم
*جونم ؟
زهرا : واقعا میخواین عیده این کوآتکوپتر رو عملی کنید
¤خب آره
زهرا: مطمئنین میشه؟
*آره
زهرا : ما تو ی گروهیم ...این عیده اگه بگیره بهترین دانشگاه های غرب مارو قبول میکنن ولی اگه نگیره مجبوریم دفاعیه بگیریم
*ذهنتو درگیر منفی ها نکن صد در صد موفق میشیم
زهرا لبخندی زد و از مون دور شد و منم تو فکر اون عیده بودم
.
.
.
.
.
.
.
سلام عزیزای
خوبید؟
خب امیدوارم لذت ببرید از پارت ۲
تعداد کامنتای پارت قبل خیلی کم بود واقعا نوشتن هر پارت وقت ما رو میگیره اگه از موضوع رمان خوشتون نیومد کات بدیم 😖
رکسانا
باز این آلارم مزخرف موبایل هوووووف لعنتی ی نگاه ب ساعت کردم واییییییی نه ساعت ۸:۳۰ صبح بود دانشگاه ام دیر شد
این ترم رو رد نشم صلوات
ی مانتو صورتی و شلوار مشکی تنم کردم ی برق لب زدم و مقنعه مشکی مزخرفم ک کلا رو سرم بند نمیشد رو گذاشتم رو سرم و از اتاق زدم بیرون ک نیلوفر صد راهم شد دختره چندش راستی یادم رفت بگم من تو ی تصادف خانواده ام رو از دست دادم و تو پرورشگاه زندگی میکردم اما الان ک دانشجو شدم تو خوابگاه زندگی میکنم
*چیه چی میخوای؟
نیلوفر : چش قشنگ جزوه هاتو میخوام
*باش میدم اما تو اون گردنبند با ارزشم رو بهم بده
نیلوفر : مگه واسه اونم پول میدن آخه؟
*ارزش معنوی داره البته تو این چیزا رو نمیفهمی
نیلوفر موهام ک فرق کج از زیر مقنعه ام اومده بود بیرون رو کشید و دم گوشم داد زد نفهم خودتی
همون موقع صدای آشنا ک همیشه تو سختی ها پیشم بود از پشتم اومد ک باعث آرامشم شد
¤ولش کن یابووووو
مطمئن شدم ملیسا ....ملیسا ی دختر خوشگل بود از نظر ظاهر خیلی باهم تفاوت داشتیم ولی میتونستم بگم اون تنها خانواده من بود همه کسم بود تنها کسی بود ک بهم همیشه آرامش میداد
نیلوفر و اون دختر زشته ک کنارش بود راهشون رو کشیدن رفتن
¤دختر تو عقلت کمه ؟
*چرا اونوقت؟
¤چون این عوضی داره موهاتو میکشه توام هیچی بهش نمیگی
* چن بار بهت بگم من مثل تو قوی نیستمممممم وقتی یکی باهام بد برخورد میکنه زبونم بند میاد ...شاید بنظر خیلی ها لجباز باشم و حاضر جواب ولی وقتی یکی سرم داد میزنه یادم میره کار هامو میفهمییییییییییی (با داد)
¤باش خواهری آروم باش تورو خدا
بغلش کردم و زدم زیر گریه و بعد یکم لوس بازی حرکت کردیم سمت دانشگاه امیر کبیر
راستش ما دانشگاهمون صنعتی شریف بود اما چون چن وقت پیش بخاطر کوآتکوپتر ک درست کرده بودیم نمره پایان ترممون عالی شده بود انتقالی دادن بهمون ب دانشگاه امیر کبیر
واقعا دانشگاه خفنی بود ....رشته ما مهندسی هوافضا بود
وقتی رسیدیم دانشگاه با استاد کاظمی کلاس داشتیم وقتی رفتیم داخل دانیال ک یکی از پسرای جلف کلاس بود شروع کرد ب تیکه پروندن
دانیال :سلام خوشگلا کلاس
*ببند گاله رو
دانیال : هوشششششش مراقب حرف زدنت باش
*نباشم میخوای چیکار کنی مثلا ؟
دانیال : بعد کلاس تو کافه بهتون نشون میدم خانم مهندس رکسانا تهرانی
* خواهیم دید آقای مهندس دانیال فرهمند
بعد دست ملیسا رو گرفتم و رفتیم رو صندلی ها جا گرفتیم
¤تو مطمئنی همون رکسانا یی هستی ک صبح جلو نیلوفر کم آورد و الان جلوی این یارو انقدر محکم حرف زد ؟
راستش خودمم نمیدونستم اما هرچی بود از ضایع کردن این پسر خیلی لذت میبرم حتی داشتم کم کم وابستش میشدم وابسته اخلاق و مسخره بازی هاش و مهندس گفتن هاش
درسته ک رتبه سوم دانشگاه بودم اما اون رتبه اول بود ی جورایی واسم خاص بود 😅
با اومدن استاد دست از افکارم برداشتم و شروع کردم به گوش دادن درس و با خسته نباشید استاد شروع ب جمع کردن وسایلم کردم و حرکت کردم سمت بوفه ک ببینم آقای دانیال خان جذاب ک دخترا کشته مردش بودن و البته واقعا هم جذاب بود چی میخواد بگه و.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پارت اول تقدیم نگاه گرمتون
برای دیدن عکس نیلوفر و دانیال ب ادامه مطلب برید
مراقب خودتون و مهربونیای تو دلتون باشید
عاشقتونیم
شمس باشید