Part 5

رکسانا 

رفتیم دانشگاه ک استاد جابری ک استاد راهنما پروژه کوآتکوپتر ما بود اومد جلو 

استاد:سلام دخترا برید تو اتاق تعمیر 

ما ۳ تا: چرا استاد؟

استاد : برید میگم براتون 

*چشم 

¤ویییی یعنی چیکار داره ؟

مبینا: خداکنه نگنه مشکلی داره

*خدانکنه 

رفتیم تو اتاق جابری ک بعد ی دقیقه اومد داخل اتاق 

استاد: کوآتکوپتر  تون رو درست کردین؟

*بله استاد دیشب هم دوربین هاشو گذاشتیم 

استاد: تست کردین ؟

*نه استاد اما بعد دانشگاه تست میکنیم 

استاد: دوقلو های گروه تون کجان 

*مرخصی گرفتن و رفتن مسافرت 

استاد: کوآتکوپتر رو تست کردین نتیجه رو اعلام کنید 

¤چشم استاد 

و هر ۳ تا زدیم بیرون 

و امروز ۳ تا کلاس داشتیم ما ۳ تا تمام واحد هایی ک برداشته بودیم شبیه هم بود 

اما زهرا و فاطمه دوتا از واحد هاشون متفاوت بودن 

بعد تموم شدن ۳ تا کلاس رفتیم سمت ی جنگل و دستگاه ها رو چیدیم مبینا سیستم رو چک میکرد من با دسته کوآتکوپتر  کوآتکوپتر  رو هدایت میکردم و ملیسا راهدار و وای فای و اتصال و اسکن رو چک میکرد 

همه چی عادی بود تااینکه بعد چن دقیقه ی دفعه ملیسا گفت 

¤رکسانا چیکار میکنید داره از راهدار من خارج میشه دیگه بهش دسترسی ندارم 

اما انگار دست من نبود وای خدا کوآتکوپتر  کار کردش دست من نیست 

*بچه ها کارکرد کوآتکوپتر از دست من خارج شده 

مبینا: آخه من ک ب سیستم وصل نکردمش 

*یعنی هک شدیم؟ 

¤لعنتیییی😑😑😑

رفتم سمت مبینا و اون از صندلی بلند شد منم روش نشستم دیدم ی سیری کد داخل دستگاه ک من وارد نکرده بودم 

* مبینا تو چطور نفهمیدیییییی؟؟؟؟؟ هک کردن دستگااههههههه 

مبینا: آخه کد جدید نیومد 

*خفه شووووو 

خیلی عصبی بودم اخه واسه چی باید کوآتکوپتر  ما ک ی پروژه دانشگاهی رو هک کننن 

¤چی شد رکی موفق شدی؟

آخرین کد جدیدم رو هم وارد کردم و دکمه اینتر رو فشار دادم 

*آرههههه شددددد 

.

.

 

.

.

.

.

اولا واسه تاخیر پارت متاسفم 😕💔

دوما بنظرتون کی هک کردشون؟ 

سوما بنظرتون چ اتفاقی  میفته؟ 

چهارما کامنت یادتون نره 

پنجما عاشقتونم

ششما شمس باشید 

 

 

Part 4

رکسانا 

رفتیم خوابگاه و بعد انجام تکالیف یکم خوابیدیم چون قرار بود تاصبح بیدار بمونیم و دوربینارو تو کوآتوپتر کار بزاریم از چن روز پیش هم از مدیر اجازه گرفتیم ک زهرا و فاطمه و مبینا ک هم گروهیامون بودن بیان خوابگاه تا باهم درست کنیم وقتی از خواب پا شدم دیدم دخترا اومدن 

مبینا: به به ساعت خواب پاشو لیدر خانم 

*چ خبرتونه تازه ساعت ۸ ما اگه تا ساعت ۳ هم کار کنیم ۳ ساعت میتونیم بخوابیم پس انقدر عجول نباشید 

¤خب پاشو ک شروع کنیم ک زودتر تموم بشه 

زهرا: چقدر تنبلید هاااا

فاطمه: راستی منو زهرا فردا دانشگاه نمیایم 

مبینا : کجایید ب سلامتی؟

فاطمه:میخوایم بریم شمال 

¤خوشبحالتون 

راستی یادم رفت بگم فاطمه و زهرا خواهر های دوقلو هستن 

*بچه ها ....میخوایین قبل شروع ی پیتزا بزنیم بر بدن ب حساب ملیسا 

¤خفه باو ....فاطمه و زهرا بدن ب عنوان شیرینی شمال رفتنشون 

زهرا : ی مشت آدم مفت خور دور هم جمع شدیدم 

مبینا : تنها باری ک تو عمرم با زهرا موافقم 

فاطمه : سفارش بدین من پول میدم خسیس هاااااا 

خلاصه بعد خوردن پیتزا و کلی مسخره بازی درآوردن رفتیم سراغ کوآتکوپتر و کار گذاشتن دوربین ها و.....

 

 

فردا 

 

اووووف بازم این آلارم مزخرف موبایل لعنت بهت ....بلند شدم رفتم برم دستشویی ک پام ب ی چی گیر کرد افتادم زمین یادم اومد قرار بود مبینا اینجا بمونههه و احتمالا الان ب وضع بدی افتادم رو مبینا تو همین فکر ها بودم ک صدای خنده ملیسا خانوم رو شنیدم 

¤وایییی رکسانا کشتی دختره رو پاشوووو (با خنده )

*خفه شو 

مبینا: اگه بحثتون تموم شد پاشو از روم رکسانا خانوم 

از رو مبینا بلند شدم و بعد حاضر شدن رفتیم سوار ماشین مبینا شدیم  رفتیم دانشگاه و.....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بچه ها امیدوارم لذت ببرید 

عاشقتونممممم

کامنت بزارید❤❤

❤❤❤❤❤❤❤

💛💛💛💛💛💛💛

❤❤❤❤❤❤❤

💛💛💛💛💛💛💛

New part

بچه ها من واقعا شرمنده ام 

واقعا ذهنم درگیر  کلی درس ریخته رو سرم 

واقعا ببخشید 😞💔

این پارت رو تو ۲۰ دقیقه نوشتم و واقعا خودمم خوشم نیومد 

کامنت هم اگه دوست داشتید بدید دوست نداشتید ندید چون خودم قبول دارم  قشنگ نشد  و  حتی خودم  از  خودم انتظار ی همچین پارت بدرد نخوریی نداشتم 💔

واقعا ببخشید 😊💔

 

Part 3

 رکسانا 

تنها فکرم در حال حاضر این بود ک چیکار کنم  ؟ 

یعنی متین هنوز من و یادش ؟ 

یا ...نه امکان نداره  اون روزی ک منو تنها گذاشت بهم قول داد قول داد که  منو فراموش نکنه ...اما خب اون الان احتمالا ی آدم خیلی مهمی شده اما ...من چی؟ .،یعنی منو فراموش کرد ؟ ...البته ۱۷ سال  از اون موقع میگذره 

۱۷ سال ک من فقط ب عشق اون درس خوندم ...من ی دخترم شاید واسه  همین ۱۷ سال از عمرم با یاد متین گذشت !

شاید واسه همین انقدر درس خوندم تا یکی از دانشگاه های آمریکا منو قبول کنه 

مامان آسیه همیشه میگفت عشق فراموش نشدنیه 😊💔

پس همونطور ک من اونو فراموش نکردم اونم منو فراموش نکرده 

¤رکسانا 

*جونم ؟

¤کجا سیر میکنی نیم ساعت دارم صدا میکنمت 

*ببخشید 

¤بزار حدس بزنم یا داشتی ب عشق بچگی  هات فکر میکردی 

یا داشتی ب  کسی ک امروز واست غیرتی شد  فک میکردی 

* راستش داشتم ب این فک میکردم ک متین منو فراموش کرده یعنی؟

¤راستش نمیخوام بهت الکی بگم ولی اگه فراموشت نمیکرد تو این همه سال نمیتونست ی خبر ازت بگیره؟

*شاید شماره نداشت؟ 

¤باشه شماره تورو نداشت شماره پرورشگاه رو ک داشت

*بس کن 

¤رکسانا یکم فک کن ...

*بیا بریم سر کلاس 

رفتیم سر کلاس کل کلاس حواسم ب این بود ک یعنی متین فراموش کرد منو؟ 

با ضربه هایی ک خواهر گرام ک بغل دستی من بود بهم میزد ب خودم اومدم و حواسم و ب کلاس دادم 

ک استاد گفت خانم تهرانی حواستون کجاست 

*بله استاد 

ب سوالی ک رو تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت جواب؟ 

جواب رو گفتم 

استاد : آفرین دخترم 

¤تو ک تو کلاس حواست نبود چطوری جواب رو گفتی 

*ببخشید دیشب تا ۳ صبح  داشتم میخوندم 

دیگه چیزی نگفت ک منم چیزی نگفتم و ب درس گوش دادم 

و با خسته نباشید بلندی ک استاد گفت از جام بلند شدم  و رفتم سمت  در خروجی ک بعد چن دقیقه ملیسا باهام هم قدم شد و باهم رفتیم سمت خوابگاه و.....

.

.

.

.

.

.

.

.

بچه ها ببخشید کم شد همین رو هم ب زور نوشتم بخدا😞

واقعا خیلی خسته ام 

ولی خواهریم جبران میکنه 😊

عاشقتونم 💛💛

شمس  باشید  

کامنت یادتون نره 💛💛