ملیسا 

خیلی خوشحال شدم از حرف امیر:)

الان دیگه ی داداش داشتم:)

ی داداش:)

و دوتا خواهر:)

اما من دیگه بجز اینا کسیو ندارم:)

هیچکیو:)

هیچکی هیچکی:)

حتی نمیدونم چرا ولی نمیتونستم رهامو داداشم حساب کنم:)

حسی ک بهش داشتم شبیه حسی نبود ک ب امیر دارم:)

رهام برام ی دوست بود؟ نه نبود

یکی بود مثل بقیه؟ نه نه نبود ...برام مهم بود عین رها ..امیر ...مبینا ...یا حتی پرهام ...ولی برام با بقیشون فرق داشت 

نمیدونم تاحالا حسی مثل اینو ب کسی نداشتم :)

ولی هرچی بود برام جالب بود :)

^خواهر من ب چی فکر میکنه؟

¤ب هیچی 

^میشه برام یکاری کنی؟ 

¤چی داداشی ؟

^برام در بیار کی ب رها زنگ زد

¤چرا؟

^بهت میگم بخدا 

¤باشه ولی ب ی شرط 

^چی

¤بهم دروغ نگی 

^قبول 

رفتم سمت رها و...

.

.

.

.

ببخشید خیلی کم ولی خب همینو تونستم بنویسم 

ولی تو پارت ۱۸ سعی میکنم جبران کنم

و  اینکه ببخشید بابت تاخیر های زیاد پارت ها☹

امروز ی پارت دیگه هم میزارم🙂❤