رکسانا 

باز این آلارم مزخرف موبایل هوووووف لعنتی ی نگاه ب ساعت کردم واییییییی نه ساعت ۸:۳۰ صبح بود دانشگاه ام دیر شد 

این ترم رو رد نشم صلوات 

ی مانتو صورتی و شلوار مشکی تنم کردم ی برق لب زدم و مقنعه مشکی مزخرفم ک کلا رو سرم بند نمیشد رو گذاشتم  رو سرم و از اتاق زدم بیرون ک نیلوفر صد راهم شد دختره چندش راستی یادم رفت بگم من تو ی تصادف خانواده ام رو از دست دادم و تو پرورشگاه زندگی میکردم اما الان ک دانشجو شدم تو خوابگاه زندگی میکنم 

*چیه چی میخوای؟

نیلوفر : چش قشنگ جزوه هاتو میخوام 

*باش میدم اما تو اون گردنبند با ارزشم رو بهم بده 

نیلوفر : مگه واسه اونم پول میدن آخه؟

*ارزش معنوی داره البته تو این چیزا رو نمیفهمی 

نیلوفر موهام ک فرق کج از زیر مقنعه ام اومده بود بیرون رو کشید و دم گوشم داد زد نفهم خودتی 

همون موقع صدای آشنا ک همیشه تو سختی ها پیشم بود از پشتم اومد ک باعث آرامشم شد 

¤ولش کن یابووووو 

مطمئن شدم ملیسا ....ملیسا ی دختر خوشگل بود از نظر ظاهر خیلی باهم تفاوت داشتیم ولی میتونستم بگم اون تنها خانواده من بود همه کسم بود تنها کسی بود ک بهم همیشه آرامش میداد 

نیلوفر و اون دختر زشته ک کنارش بود راهشون رو کشیدن رفتن 

¤دختر تو عقلت کمه ؟

*چرا اونوقت؟

¤چون این عوضی داره موهاتو میکشه توام هیچی بهش نمیگی 

* چن بار بهت بگم من مثل تو قوی نیستمممممم وقتی یکی باهام بد برخورد میکنه زبونم بند میاد ...شاید بنظر خیلی ها لجباز باشم و حاضر جواب ولی وقتی یکی سرم داد میزنه یادم میره کار هامو میفهمییییییییییی (با داد)

¤باش خواهری آروم باش تورو خدا 

بغلش کردم و زدم زیر گریه و بعد یکم لوس بازی حرکت کردیم سمت دانشگاه امیر کبیر 

راستش ما دانشگاهمون صنعتی شریف بود اما چون چن وقت پیش بخاطر کوآتکوپتر ک درست کرده بودیم نمره پایان ترممون عالی شده بود انتقالی دادن بهمون ب دانشگاه امیر کبیر 

واقعا دانشگاه خفنی بود ....رشته ما مهندسی هوافضا بود 

 

وقتی رسیدیم دانشگاه با استاد کاظمی کلاس داشتیم وقتی رفتیم داخل دانیال ک یکی از پسرای جلف کلاس بود شروع کرد ب تیکه پروندن 

دانیال :سلام خوشگلا کلاس 

*ببند گاله رو 

دانیال : هوشششششش مراقب حرف زدنت باش 

*نباشم میخوای چیکار کنی مثلا ؟

دانیال : بعد کلاس تو کافه بهتون نشون میدم خانم مهندس رکسانا تهرانی 

* خواهیم دید آقای مهندس دانیال فرهمند 

بعد دست ملیسا رو گرفتم و رفتیم رو صندلی ها جا گرفتیم 

¤تو مطمئنی همون رکسانا یی هستی ک صبح جلو نیلوفر کم آورد و الان جلوی این یارو انقدر محکم حرف زد ؟

 

راستش خودمم نمیدونستم اما هرچی  بود از ضایع کردن این پسر خیلی لذت میبرم  حتی داشتم کم کم وابستش میشدم وابسته اخلاق و مسخره بازی هاش و مهندس گفتن هاش 

درسته ک رتبه سوم دانشگاه بودم اما اون رتبه اول بود ی جورایی واسم خاص بود 😅

با اومدن استاد دست از افکارم برداشتم و شروع  کردم به گوش دادن درس و با خسته نباشید استاد شروع ب جمع کردن وسایلم کردم و حرکت کردم سمت بوفه ک ببینم آقای دانیال خان جذاب ک دخترا کشته مردش بودن و البته واقعا هم جذاب بود چی میخواد بگه و‌‌.....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

پارت اول تقدیم نگاه گرمتون 

برای دیدن عکس نیلوفر و دانیال ب ادامه مطلب برید 

مراقب خودتون و مهربونیای تو دلتون باشید 

عاشقتونیم 

شمس باشید