Part 10
رکسانا
*داشتم ب مامان آسیه فکر میکردم
¤توام دلت تنگ شد براش؟
*اوهوم
¤من چن روز دلم بغلشو میخواد
*منم
¤میای امروز بریم ؟
*آره حتما بعد آزمایشگاه بریم بهشت زهرا
¤باش
رفتم حاضر بشم قرار بود رهام و امیر بیان دنبال منو ملیسا
من نمیدونم این رهام چرا هرجا میره امیر هم میره؟
وجی:تو چراهرجا میری ملیسا هم میاد؟
*چون خواهرمه
وجی:خب اونم چون داداشش
*باشه بابا
بعد پوشیدن لباسم و زدن پرایمر و کرم پودر و ی رژ لب جیگری و ریمل ی نگاه ب ملیسا کردم ک داشت رژ لب قهوه ای رنگشو میزد ب لبای قلوه ایش
چی شد ک این دختر شد مادرم خواهرم پدرم برادرم رفیقم همه کسم
خیلی دوست دارم
*ملیسا
¤جون دلم
*مرسی ک هستی
¤ اگه نبودی منم نبودم خانم کوچولو
.
.
.
.
عاشقتونم
شمس باشید ❤❤
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 10:56 توسط خواهران ❤
|