رکسانا 

*داشتم ب مامان آسیه فکر میکردم 

¤توام دلت تنگ شد براش؟

*اوهوم

¤من چن روز دلم بغلشو میخواد 

*منم 

¤میای  امروز بریم ؟

*آره حتما بعد آزمایشگاه بریم بهشت زهرا

¤باش 

رفتم حاضر بشم قرار بود رهام و امیر بیان دنبال منو ملیسا 

من نمیدونم این رهام چرا هرجا میره امیر هم میره؟

وجی:تو چراهرجا میری ملیسا هم میاد؟ 

*چون خواهرمه 

وجی:خب اونم چون داداشش

*باشه بابا 

بعد پوشیدن لباسم و زدن پرایمر و کرم پودر و ی رژ لب جیگری و ریمل ی نگاه ب ملیسا کردم ک داشت رژ لب قهوه ای رنگشو میزد ب لبای قلوه ایش 

چی شد ک این دختر شد مادرم خواهرم پدرم برادرم رفیقم همه کسم 

خیلی دوست دارم 

*ملیسا 

¤جون دلم 

*مرسی ک هستی 

¤ اگه نبودی منم نبودم خانم کوچولو 

.

.

.

.

عاشقتونم 

شمس باشید ❤❤